حافظه ام زیاد یاری ام نمی کند. گویا سالهاست من را جلوی زن و بچه ام شرمسار می کنند . باید امشب تلویزیون را روشن نکنم ، هر کانال که انتخاب می کنی همه دور سفره شب یلدایشان نشسته اند و گویا مردم غم و غصه ای ندارند . می گویند و می خندند ، واقعا بازیگرانی تمام عیارند . در جایی خواندم فلان بازیگر 100 میلیون گرفته تا شب یلدا جلوی دوربین برود ! راست و دروغش گردن آنها که می گویند ما که بخیل نیستیم . ولی واقعا سرگرم کردن این مردم غمگین اینقدر می ارزد ؟!! شاید برایشان لالایی دیگریست تا شب را آرام تر از همیشه به خواب روند .
من را چه به این حرفها؟ قرار بود من فقط سر کلاس درس بروم و به بچه ها کتاب ها را بیاموزم. و دیگر چیزی نگویم . قبل تر ها کمی حجم کتابها کمتر بود می شد لابلای تدریس حال و احوالی از بچه های کلاس گرفت . رنجهایشان را شنید و دلسوزانه راه و چاه را نشانشان داد ولی دیگر وقت آن را هم نداریم . اگر بازرس اداره و مدیر بفهمند که دیگر کار ارزشیابی امسالم هم تمام است . به قول دوستی « سرت به تنت زیادی اومده ؟! تو سرت رو بنداز پایین و کار خودت رو بکن ... » .
در همین افکار بودم که دیدم جلوی در خانه ایستاده ام و پسرم با خوشحالی و فریاد زنان که "بابا اومد" خودش را در آغوش من انداخت... نگاهی به دستهای خالی من کرد...! گویا باورش نمی شد که امسال هم خبری از جشن یلدا نیست .
با نگاه کودکانه اش به من فهماند ، بابا تو از هر هندوانه ی گندیده ی شب یلدایی برای من عزیزتری...
آرام همسرم را نگاه کردم و شرمسار زمزمه کردم :
هنوز حقوقمان را نداده اند...
برچسب:
نویسنده: یگانه اسدی